تبليغاتX
آهنگ زندگی
سلام .

از این به بعد با این وبلاگ:

 

http://www.zirebar0o0n.blogfa.com

       

+ نوشته شده در  جمعه 5 آبان1385ساعت   توسط سارا | 
majhoo.mihanblog.com
+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 اردیبهشت1385ساعت   توسط سارا | 

سلام.آقای علی طهماسبی ار شاگردای دکتر علی شریعتی بودن.یکی از نوشته هاشو با عنوان اگر خدا تبود براتون گذاشتم.امیدوارم خوشتون بیاد و براتون مفید باشه.

 

اگر خدا نبود

اگرخدا نبود، او مي‌توانست با پسر خاله‌اش تنيس بازي كند. مي‌توانست با پسرهاي ديگر هم راحت حرف بزند. به‌خاطر دختر بودنش هم خجالت نكشد از كسي هم نترسد، پنهان كاري هم نكند. دروغ هم نگويد. اين را خودش برايم گفته بود. بعد گرفتار كابوس‌هاي هراس انگيزي شده بود تا بتواند در باور خويش بگنجاند كه از كجا معلوم كه خداباشد؟.

مگر معلم‌هاي مدرسه بلد نيستند دروغ بگويند؟ مگر در كتاب‌هاي درسي و غير درسي نمي‌توانند دروغ هم بنويسند؟ مگر اين‌همه آدم‌هاي خوب به‌هم دروغ نمي‌گويند؟
مي‌گفت: مانده‌ام با اين داستان آفرينش كه مدام برايم مي‌گويند چه‌كنم. خدا اين را آفريد، آن را آفريد، آسمان‌ها و زمين را آفريد، ما را آفريد، شما را آفريد. حالا هم مدام مي‌گويد من نان شما را مي دهم پس مرا اطاعت كنيد، مرا دوست داشته باشيد، مرا بپرستيد هرچه من گفته‌ام همان كنيد. اين را نبينيد، آن را نخوريد، آن‌را نشنويد، آن را نگوييد، آنجا نرويد، آنجا ننشينيد. اطاعت كنيد تا بچه‌هاي خوبي باشيد. مي‌گفت دارم خفه مي‌شوم، نفسم بند آمده، مثل عنكبوتي در انباري‌هاي نمناك و تاريك شده‌ام.
بعد شنيده بود كه برخي فلاسفه‌ گفته‌اند «خدا نيست». اين بود كه رفته بود كتاب‌هاي فلسفه را زير و رو كرده بود تا كلامي پيدا كند براي نبودن خدا، بعضي‌ها گفته بودند هست، بعضي‌ها گفته بودند نيست، عده‌اي گفته بودند شايد باشد شايد نباشد. اما او موقتا احتياج داشت كه خدا نباشد تا بتواند دوست‌داشتن‌هايش را بي‌‌هول هراس به آزمون بگذارد. اين بود كه با هزار آشوب و دودلي پيش خودش فرض كرده بود خدا نيست. چندتا از بچه‌هاي ديگر هم كه هنوز دوره دبيرستان را تمام نكرده بودند مي‌خواستند به همين نتيجه رسيده باشند. بعضي‌هاشان هم كه فيلسوف‌‌مآب‌تر بودند فكر مي‌كردند به ياس فلسفي رسيده‌اند.
تا اينجا انگار زور دوست داشتن از زور خدايي كه به بچه‌ها درس داده بودند بيشتر شده بود. اما مشكل ديگر اين بود، يا بگو اين هست، كه بچه‌ها دوست داشتنِ يكديگر را ياد نگرفته‌اند، تمرين نكرده‌اند. به‌روايت اهل مدرسه، رابطه‌‌ي دوستي بايد ميان انسان و خدا باشد، ميان انسان و قديسين باشد. ميان زمين و آسمان باشد، ميان آدم‌هاي واقعي و معبودها ومعشوق‌هاي مجازي باشد. شايد همين بوده كه اين دوست‌داشتن‌‌هاي مجازي سهم چنداني براي دوستي‌هاي واقعي ميان اهل زمين با هم باقي نگذاشته. چه‌رسد به رابطه‌ي دوستي ميان اجناس مذكر و مونث. باز هم شايد به همين گونه بوده است كه عشق و دوست داشتن‌هاي واقعي و زميني، فرصتي براي شكفتن نيافت. حالا عشق و دوست داشتن، به غول نافرهيخته‌اي مي‌ماند كه در حد غريزه‌اي تربيت ناشده و تلطيف نايافته‌ باقي مانده، غولي كه جز حجم‌ها چيز ديگري را نديده، و جز حجم‌ها چيز ديگري را به‌ياد نمي‌آورد، وقتي هم بيدار شود همه‌ي ارزش‌هاي انساني و عاطفي را در سرراه خود ويران مي‌كند. معشوقه‌هاي بي‌سر مي‌خواهد اين غول. عشقي در هم آميخته با نيرنگ و دروغ و تجاوز.
حالا كه بچه‌ها خدا را و احكامش را پشت سر بگذارند، نوبت به تجربه‌هاي تلخ و بي‌فرجامِ دوست داشتن‌ هايي از اين دست مي‌رسد. حاصل هم، نسلي شكست خورده در سوداي عاشقي است. نسلي ناكام در دوست داشتن. نسلي گرفتار وسواس‌هاي پيدا و پنهان كه چون خوره جانش را به‌تباهي كشانده. به تباهي مي‌كشاند. نسلي بي‌اميد. بي‌فردا.
مگر مي‌توان بدون دوست داشتن به آينده‌اي اميد داشت؟ مگر دوست داشتن و اميد خويشاوند هم نيستند؟ و نسلي برآمده از فرياد‌هاي زنده باد مرگ چه‌گونه دوست داشتن را و اميد را بازخواني كند؟
برج بلندي را نشانم داده بود كه تا حالا پنج نفر خودشان را از آن بالا انداخته‌اند و هديه‌ي حيات را به آفريننده‌اش پس داده بودند. تا ديگر مجبور نباشند آدم‌هاي خوبي باشند. شايد هم تا شكست خويش را در دوست داشتن، با فروپاشي‌ِ پيكر خويش به‌همه نشان دهند. وقتي آن برج را نشانم مي‌داد برق نگاهش به وحشتم انداخته بود. نفسم بند آمده بود. مانده بودم چه بگويم.
با خود واگويه مي‌كردم، واگويه مي‌كنم، كه اي چشم وچراغ دلم، روزگاري نه چندان اين‌گونه، هم خدا بود و هم دوست داشتن، هم خدا بود و هم عاشقي، در آن ايام خدا هم اهل زمين بود، كروبيان خودش را كه درد عاشقي را نمي‌شناسند نادان و ابله خوانده بود، با گِل آدم انسي داشت خداوند،‌ عاشق بود، خداي حافظ و سعدي بود خداي شيخ ابوالحسن خرقاني بود، خداي ليلي و مجنون بود،‌ خداي عين‌القضات بود، خداي مزارهايي بود كه وعده‌گاه عشاق مي‌شد، امام زاده‌ها و مقربين درگاهش نذر و نياز عاشقان را پاسخي شايسته‌ي عاشقان مي‌دادند. قرآنش شاهدي براي عهد و پيمانِ دلدادگان بود. تا عاشقان پيمان خويش زير پا نگذراند، تا نيرنگ و دروغ و تجاوز در ميانه‌ي دوست‌داشتن پايي ننهد. تا خدا تجلي عشق در زمين باشد.


علي طهماسبي

+ نوشته شده در  شنبه 20 اسفند1384ساعت   توسط سارا | 
باز دوباره سفره ی دلم را در سیاهی شب پهن می کنم.

به چه می نگرم؟!در اتتظار چه چیز در دل شب؟!

چه می خواهم؟!به کجا خواهم رفت؟!

چشم هایم را می بندم ...

و می روم.به کجا خواهم رسید؟!

فکرم در تاریکی شب به پرواز در آمده در میان انبوهی از ابهامات.سرگردان و خسته...

چه می خواهد؟!

در این سر گردانی بی هدفی ... غرق شده ام!

آیا می آید روزی که از تاریکی های خیال نجات یابم؟!

من برگ خشک و تنها و خسته ای هستم که جریان زندگی آن را به هر سو می کشاند!

این جریان مرا به اقیانوسی از ابهامات و علامت های سوال می برد!!

خدایا من کیستم؟؟!!

آیا راهی هست به سوی شناخت...؟؟؟!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه 12 اسفند1384ساعت   توسط سارا | 
سلام دوستای گلم.قربون همه.خیلی دیر اومدم می دونم.واقعتش اینه که  درسامون خیلی سنگینه. بر می گردم...

+ نوشته شده در  جمعه 12 اسفند1384ساعت   توسط سارا | 

شب سردي است ، و من افسرده.


راه دوري است ، و پايي خسته.


تيرگي هست و چراغي مرده.


مي كنم ، تنها، از جاده عبور:


دور ماندند ز من آدم ها.


سايه اي از سر ديوار گذشت ،


غمي افزود مرا بر غم ها.


فكر تاريكي و اين ويراني


بي خبر آمد تا با دل من


قصه ها ساز كند پنهاني.

نيست رنگي كه بگويد با من


اندكي صبر ، سحر نزديك است:


هردم اين بانگ برآرم از دل :


واي ، اين شب چقدر تاريك است!

خنده اي كو كه به دل انگيزم؟

 

قطره اي كو كه به دريا ريزم؟


صخره اي كو كه بدان آويزم؟


مثل اين است كه شب نمناك است.


ديگران را هم غم هست به دل،


غم من ، ليك، غمي غمناك است.

سهراب سپهری

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 بهمن1384ساعت   توسط سارا | 

سهراب سپهري نقاش و شاعر، 15 مهرماه سال 1307 در كاشان متولد شد.
خود سهراب ميگويد :
... مادرم ميداند كه من روز چهاردهم مهر به دنيا آمده ام. درست سر ساعت 12. مادرم صداي اذان را ميشنديده است...

پدر سهراب، اسدالله سپهري، كارمند اداره پست و تلگراف كاشان، اهل ذوق و هنر.
وقتي سهراب خردسال بود، پدر به بيماري فلج مبتلا شد.
... كوچك بودم كه پدرم بيمار شد و تا پايان زندگي بيمار ماند. پدرم تلگرافچي بود. در طراحي دست داشت. خوش خط بود. تار مينواخت. او مرا به نقاشي عادت داد۰۰۰

در گذشت پدر سال ۱۳۴۱

مادر سهراب، ماه جبين، اهل شعر و ادب كه در خرداد سال 1373 درگذشت.
تنها برادر سهراب، منوچهر در سال 1369 درگذشت. خواهران سهراب : همايوندخت، پريدخت و پروانه.
محل تولد سهراب باغ بزرگي در محله دروازه عطا بود.
سهراب از محل تولدش چنين ميگويد :
... خانه، بزرگ بود. باغ بود و همه جور درخت داشت. براي يادگرفتن، وسعت خوبي بود. خانه ما همسايه صحرا بود . تمام روياهايم به بيابان راه داشت...


سال 1312، ورود به دبستان خيام (مدرس) كاشان.
... مدرسه، خوابهاي مرا قيچي كرده بود . نماز مرا شكسته بود . مدرسه، عروسك مرا رنجانده بود . روز ورود، يادم نخواهد رفت : مرا از ميان بازيهايم ربودند و به كابوس مدرسه بردند . خودم را تنها ديدم و غريب ... از آن پس و هربار دلهره بود كه به جاي من راهي مدرسه ميشد....
... در دبستان، ما را براي نماز به مسجد ميبردند. روزي در مسجد بسته بود . بقال سر گذر گفت : نماز را روي بام مسجد بخوانيد تا چند متر به خدا نزديكتر باشيد.
مذهب شوخي سنگيني بود كه محيط با من كرد و من سالها مذهبي ماندم.
بي آنكه خدايي داشته باشم ...


سهراب از معلم كلاس اولش چنين ميگويد :
... آدمي بي رويا بود. پيدا بود كه زنجره را نميفهمد. در پيش او خيالات من چروك ميخورد...

خرداد سال 1319 ، پايان دوره شش ساله ابتدايي.
... دبستان را كه تمام كردم، تابستان را در كارخانه ريسندگي كاشان كار گرفتم. يكي دو ماه كارگر كارخانه شدم . نميدانم تابستان چه سالي، ملخ به شهر ما هجوم آورد . زيانها رساند . من مامور مبارزه با ملخ در يكي از آباديها شدم. راستش، حتي براي كشتن يك ملخ نقشه نكشيدم. اگر محصول را ميخوردند، پيدا بود كه گرسنه اند. وقتي ميان مزارع راه ميرفتم، سعي ميكردم پا روي ملخها نگذارم۰۰۰


مهرماه همان سال، آغاز تحصيل در دوره متوسطه در دبيرستان پهلوي كاشان.
... در دبيرستان، نقاشي كار جدي تري شد. زنگ نقاشي، نقطه روشني در تاريكي هفته بود۰۰۰

از دوستان این دوره : محمود فيلسوفي و احمد مديحي
سال 1320، سهراب و خانواده به خانه اي در محله سرپله كاشان نقل مكان كردند.
سال 1322، پس از پايان دوره اول متوسطه، به تهران آمد و در دانشسراي مقدماتي شبانه روزي تهران ثبت نام كرد.
... در چنين شهري [كاشان]، ما به آگاهي نميرسيديم. اهل سنجش نميشديم. در حساسيت خود شناور بوديم. دل ميباختيم. شيفته ميشديم و آنچه مياندوختيم، پيروزي تجربه بود. آمدم تهران و رفتم دانشسراي مقدماتي. به شهر بزرگي آمده بودم. اما امكان رشد چندان نبود...

سال 1324 دوره دوساله دانشسراي مقدماتي به پايان رسيد و سهراب به كاشان بازگشت.
... دوران دگرگوني آغاز ميشد. سال 1945 بود. فراغت در كف بود. فرصت تامل به دست آمده بود. زمينه براي تكانهاي دلپذير فراهم ميشد...


آذرماه سال 1325 به پيشنهاد مشفق كاشاني (عباس كي منش متولد 1304) در اداره فرهنگ (آموزش و پرورش) كاشان استخدام شد.
... شعرهاي مشفق را خوانده بودم ولي خودش را نديده بودم. مشفق دست مرا گرفت و به راه نوشتن كشيد. الفباي شاعري را او به من آموخت...

سال 1326 و در سن نوزده سالگي، منظومه اي عاشقانه و لطيف از سهراب، با نام "در كنار چمن يا آرامگاه عشق" در 26 صفحه منتشر شد.
...دل به كف عشق هر آنكس سپرد
جان به در از وادي محنت نبرد
زندگي افسانه محنت فزاست
زندگي يك بي سر و ته ماجراست
غير غم و محنت و اندوه و رنج
نيست در اين كهنه سراي سپنج...

مشفق كاشاني مقدمه كوتاهي در اين كتاب نوشته است.
سهراب بعدها، هيچگاه از اين سروده ها ياد نميكرد.

سال 1327، هنگامي كه سهراب در تپه هاي اطراف قمصر مشغول نقاشي بود، با منصور شيباني كه در آن سالها دانشجوي نقاشي دانشكده هنرهاي زيبا بود، آشنا شد. اين برخورد، سهراب را دگرگون كرد.
... آنروز، شيباني چيرها گفت. از هنر حرفها زد. ون گوگ را نشان داد. من در گيجي دلپذيري بودم. هرچه ميشنيدم، تازه بود و هرچه ميديدم غرابت داشت.
شب كه به خانه بر ميگشتم، من آدمي ديگر بودم. طعم يك استحاله را تا انتهاي خواب در دهان داشتم...


شهريور ماه همان سال، استعفا از اداره فرهنگ كاشان.
مهرماه، به همراه خانواده جهت تحصيل در دانشكده هنرهاي زيبا در رشته نقاشي به تهران ميايد.
در خلال اين سالها، سهراب بارها به ديدار نميا يوشيج ميرفت.

در سال 1330 مجموعه شعر "مرگ رنگ" منتشر گرديد. برخي از اشعار موجود در اين مجموعه بعدها با تغييراتي در "هشت كتاب" تجديد چاپ شد.
بخشهايي حذف شده از " مرگ رنگ " :
... جهان آسوده خوابيده است،
فروبسته است وحشت در به روي هر تكان، هر بانگ
چنان كه من به روي خويش ...


سال 1332، پايان دوره نقاشي دانشكده هنرهاي زيبا و دريافت مدرك ليسانس و دريافت مدال درجه اول فرهنگ از شاه.
... در كاخ مرمر شاه از او پرسيد : به نظر شما نقاشي هاي اين اتاق خوب است ؟
سهراب جواب داد : خير قربان
و شاه زير لب گفت : خودم حدس ميزدم. ...

اواخر سال 1332، دومين مجموعه شعر سهراب با عنوان "زندگي خوابها" با طراحي جلد خود او و با كاغذي ارزان قيمت در 63 صفحه منتشر شد.

تا سال 1336، چندين شعر سهراب و ترجمه هايي از اشعار شاعران خارجي در نشريات آن زمان به چاپ رسيد.
در مردادماه 1336 از راه زميني به پاريس و لندن جهت نام نويسي در مدرسه هنرهاي زيباي پاريس در رشته ليتوگرافي سفر ميكند.

فروردين ماه سال 1337، شركت در نخستين بي ينال تهران
خرداد همان سال شركت در بي ينال ونيز و پس از دو ماه اقامت در ايتاليا به ايران باز ميگردد.

در سال 1339، ضمن شركت در دومين بي ينال تهران، موفق به دريافت جايزه اول هنرهاي زيبا گرديد.
در همين سال، شخصي علاقه مند به نقاشيهاي سهراب، همه تابلوهايش را يكجا خريد تا مقدمات سفر سهراب به ژاپن فراهم شود.
مرداد اين سال، سهراب به توكيو سفر ميكند و درآنجا فنون حكاكي روي چوب را مياموزد.

سهراب در يادداشتهاي سفر ژاپن چنين مينويسد :
... از پدرم نامه اي داشتم. در آن اشاره اي به حال خودش و ديگر پيوندان و آنگاه سخن از زيبايي خانه نو و ايوان پهن آن و روزهاي روشن و آفتابي تهران و سرانجام آرزوي پيشرفت من در هنر.
و اندوهي چه گران رو كرد : نكند چشم و چراغ خانواده خود شده باشم...


در آخرين روزهاي اسفند سال 1339 به دهلي سفر ميكند.
پس از اقامتي دوهفته اي در هند به تهران باز ميگردد.
در اواخر اين سال، سهراب و خانواده اش به خانه اي در خيابان گيشا، خيابان بيست و چهارم نقل مكان ميكند.
در همين سال در ساخت يك فيلم كوتاه تبليغاتي انيميشن، با فروغ فرخزاد همكاري نمود.
تيرماه سال 1341، فوت پدر سهراب
... وقتي كه پدرم مرد، نوشتم : پاسبانها همه شاعر بودند.
حضور فاجعه، آني دنيا را تلطيف كرده بود. فاجعه آن طرف سكه بود وگرنه من ميدانستم و ميدانم كه پاسبانها شاعر نيستند. در تاريكي آنقدر مانده ام كه از روشني حرف بزنم ...


تا سال 1343 تعدادي از آثار نقاشي سهراب در كشورهاي ايران، فرانسه، سوئيس، فلسطين و برزيل به نمايش درآمد.
فروردين سال 1343، سفر به هند و ديدار از دهلي و كشمير و در راه بازگشت در پاكستان، بازديد از لاهور و پيشاور و در افغانستان، بازديد از كابل.
در آبانماه اين سال، پس از بازگشت به ايران طراحي صحنه يك نمايش به كارگرداني خانم خجسته كيا را انجام داد.
منظومه "صداي پاي آب" در تابستان همين سال در روستاي چنار آفريده ميشود.

تا سال 1348 ضمن سفر به كشورهاي آلمان، انگليس، فرانسه، هلند، ايتاليا و اتريش، آثار نقاشي او در نمايشگاههاي متعددي به نمايش درآمد.
سال 1349، سفر به آمريكا و اقامت در لانگ آيلند و پس از 7 ماه اقامت در نيويورك، به ايران باز ميگردد.
سال 1351 برگذاري نمايشگاههاي متعدد در پاريس و ايران.

تا سال 1357، چندين نمايشگاه از آثار نقاشي سهراب در سوئيس، مصر و يونان برگذار گرديد.

سال 1358، آغاز ناراحتي جسمي و آشكار شدن علائم سرطان خون.
ديماه همان سال جهت درمان به انگلستان سفر ميكند و اسفندماه به ايران باز ميگردد.

سال 1359... اول ارديبهشت... ساعت 6 بعد ازظهر، بيمارستان پارس تهران ...
فرداي آن روز با همراهي چند تن از اقوام و دوستش محمود فيلسوفي، صحن امامزاده سلطان علي، روستاي مشهد اردهال واقع در اطراف كاشان مييزبان ابدي سهراب گرديد.
آرامگاهش در ابتدا با قطعه آجر فيروزه اي رنگ مشخص بود و سپس سنگ نبشته اي از هنرمند معاصر، رضا مافي با قطعه شعري از سهراب جايگزين شد:
به سراغ من اگر مياييد
نرم و آهسته بياييد
مبادا كه ترك بردارد
چيني نازك تنهايي من

... كاشان تنها جايي است كه به من آرامش ميدهد و ميدانم كه سرانجام در آنجا ماندگار خواهم شد...

                                                                                               و سهراب .... ماندگار شد ....

                                                                                        

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 بهمن1384ساعت   توسط سارا | 

خواهید اگر از مسلخ عشق جان به در برید

خواهید اگر دوباره به خورشید بنگرید

از خواب بگذرید

از خواب بگذرید

ای عاشقان صبح!

 مشیری

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 دی1384ساعت   توسط سارا | 
چرا آدما این جورین؟!

یعنی واقعا ممکنه توو این دنیا یکی باشه که با آدم رو راست باشه؟!

چرا آدما به خاطر منافعشون باهات دوست می شن؟!

چرا وقتی به دردشون نخوردی مثل آشغال پرتت می کنن؟!

مگه نمی گن انسان جلوه ای از روح خداست؟!

پس چرا همیشه روح شیطانی خودش رو نشون می ده؟!

یعنی واقعا کسی هست که این طور نباشه؟!

چرا هیچ کس با دیگری کاری نداره تا وقتی که به دردش نخوره؟!

چرا...

باران

+ نوشته شده در  جمعه 27 آبان1384ساعت   توسط سارا | 

من زن ایرانی اهل خودویرانی
آئینه دق کرده بس که هق
هق کرده
مثل یک کوه یخ می
چکم در مطبخ
از سپاه تسلیم روز و شب بی
تقویم
آی مردم مردم باز قمصر خوردم
مردم از مرده بد نامردم
من به خود نه که به زن بد کردم
من پر از تنهایی وحشت از زیبایی
در نمد پیچیده بی
هوا پوسیده
بره قربانی ابرک بارانی
آی مردم مردم باز قمصر خوردم
مردم از مرده بد نامردم
من به خود نه که به زن بد کردم
بر تن یاس سپید سفره
جای غلاب کمر می
سوزد
لب فریاد مرا می
دوزد
سیر سیرم سیر از مشت و لگد
برده
داران حقیر مرگ بود
بر سر بازار عاشق می
کشند
خواب مخمل را برهم میزنند
این کنیزکها خواهر منند
آی مردم مردم باز قمصر خوردم
مردم از مرده بد نامردم
من به خود نه که به زن بد کردم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 مهر1384ساعت   توسط سارا |